|
مهاجر می نویسم از انتظارم برای رسیدن به تو، تجربه های زندگی در کشور جدید و دنیای جدید پیش رو
|
پیش نوشت 1: سال نو با تاخییییر فراوون به همه دوستای گلی که به اینجا سر زدند مبارک. پیش نوشت 2 : از خمودگی و کسالت نبودم.... شاید میخواستم دیگر اینجا نباشم... اما دیروز که پس از ماه ها سری زدم وقتی دیدم هستند عزیزانی که به اینجا سر میزنند و جویای احوالم هستند از خودم خجالت کشیدم و این شد که اکنون این پست نگاشته میشود. ممنونم از همه شما که اینجا را میخوانید و نگرانم بودید برای همه ما زمانهایی از زندگی پیش می آید که نمی دانیم چرا رخوت و سکون همه وجودمان را فرا میگیرد .... گاهی اوقات این سکون و رخوت پس از یک موفقیت بزرگ که مدتها برایش زحمت کشیده ایم اتفاق می افتد و گاهی پس از چند شکست متوالی که معمولا خودمان دخالتی در وقوعش نداشته ایم! برای من این دومی در سال گذشته به وضوح بوقوع پیوست.... در این شرایط، در یک لحظه تمام آرمانها و آرزوهایت زیر سوال می رود و به خود که می آیی می بینی که مدتهاست زندگی نکرده ای! و اگر نجنبی و به خود نیایی از انسان قوی و توانگری که از خود طی سالها ساخته ای چیزی باقی نمی ماند! حتی به بسیاری از کارهای لذت بخشی که انجام می داده ای پشت میکنی از بی حسی از بی حالی از پوچ شدن!! اما در تمام این زمانها که برای همه ما آشناست هیچ کس و هیچ چیز جز خودت نجات بخشت نیست! به خود می آیی و به خود نهیب می زنی که با خودت داری چه میکنی! اولش گریه ات میگرد که چرا با خودت با خود خود خودت و کودک نازنین درونت و همه لذتهای قشنگی که می توانستی داشته باشی این چنین ظالمانه برخورد کرده ای! بعد قلبت تیر می کشد به تقویم که سری می زنی ! می بینی روزها رفته اند و تو تنها نفس کشیده ای! که زنده بودن و زندگی کردن معنایش چیز دیگریست. و اینجاست که پیله ابریشمی اطرافت ترک بر می دارد و تو دنیای جدیدی را میبینی! دنیایی که مخصوص مخصوص خودت هست چرا که این مسیر را تو به تنهایی همه این سالها و ماهها و روزها طی کرده ای و این یعنی منحصر بفردبودن هریک از تجربیات ما پس از این پیله تاریک و سخت! و آنگاه است که پروانه میشوی از پس همه تاریکیهای داخل پیله! انگار آرزوهایت دوباره فوران میکنند ... دوباره روحت تازه میشود! می شوی همان آدم قدیم! نه نه ! با یک فرق بزرگ ! تو اکنون آدمی هستی مثل قبل اما خیلی خیلی متفاوت!!! قوی ! محکم ! استوار و پر از اراده و برنامه های بزرگ! و اینگونه گذشته فقط خاطره ای میشود شاید تلخ اما غنی! غنی از آنچه اکنون کوله بار توست برای آینده! اگر هنوز اندر خم پیله ای بیرون بیا! عطر گلهای بهاری و رنگ رنگ بهار منتظر توست! پس نوشت : تصمیمات بزرگی برای آینده گرفته ایم حتی اگر به قیمت سختی های بزرگی تمام شود! هنوز تنهایم اما منتظر یک ماه و اندی دیگر! از پس سالهااااا انتظار! با هم خواهیم بود به هر قیمتی! پس نوشت : گاهی هزااااااااااااااار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود. با همه اطمینانی که پذیرش ها داشتیم و در کمال تعجب همه از خیلی جاها ریجکت شدم!! واقعا شاید تقدیر ما شکل دیگریست! [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
سکانس اول : پنجشنبه شب است... ورژن اولیه فیلم عروسی مان آماده شده و دست بر قضا با مامان اینا میبینم و کلی میخندیم و شاد میشویم و چقدر لذت میبرم از مرور همه خوشی هایم با تو.... همه چیز زیباست.... چندبار زنگ می زنم که حالش را بپرسم و شب بخیر بگویم ولی زنگ میخورد و نتیجه به صدایش ختم میشود که میگوید لطفا پیغام بگذارید... دلم شور می افتد ولی بد راه نمی دهم بهش و میگویم لابد جلسه ای چیزی دارد و.... می روم میخوابم.... سعی میکنم آرام باشم و به چیزهای خوب فکر کنم... جمعه صبح ....طبق معمول هر روز حوالی ساعت نه!! به گوشی ام نگاه می کنم که زنگ نزده باشد... هفت هشت میس کال و حتی دو تا اس ام اس که نوشته هروقت بیدار شدی میشه بهم زنگ بزنی؟ از جا می پرم و زنگ میزنم... صدای گرفته اش تمام وجودم را تهی میکند... سریع می پرسم اتفاقی افتاده؟ و آرام با آن صدای گرفته که اول فکر میکنم از بی خوابی است می گوید نه با رییسم سرکار مشکل پیدا کرده ام.... میگویم تا پنج دقیقه دیگر آن هستم و می دوم سمت دستشویی و بعد از شانه کردن موهایم Ovoo را روشن میکنم و آن میشوم.... به محض ظاهر شدن صورتش روی صفحه لپ تاپم میفهمم قضیه چیز دیگری است با سلام من بغضش می ترکد و برای اولین بار گریه اش را می بینم..... می فهمم چه اتفاقی افتاده ... خودم میپرسم پاسپورت ها اومده و به من ویزا ندادند دوباره.. آره؟ و او که داغون تر از من هست آرام سر تکان میدهد... و این بار من مثل آدمهایی که هنوز در شوک هستند شروع می کنم آرامش کردن .... میگویم فدای سرت عزیزم... به جهنم... اصلا اشکالی نداره.... و شروع میکنم سناریوهای مختلفی که در آینده می تواند اتفاق بیفتد را سریع توضیح دادن.. اشکهایم قطره قطره سر می خورد ولی هنوز لبخند می زنم و حتی شوخی میکنم که به جهنم هنوز کلی کار توی ایران دارم... اصرار دارد که تا کمتر از یک ماه دیگر برگردد.... می گویم عجله نکن عزیزم.. اتفاقی نیفتاده که ... فکر می کنیم بهترین راه حل را پیدا می کنیم و ... این منوال نیم ساعتی ادامه پیدا میکند....که ناگهان انگار شوک من به یک منطق عقلانی تبدیل میشود و همه ی گذشته و آینده ی نامعلوم مبهم و همه دل تنگی های این سالها خروار میشود روی سرم... سرم را میگذارم روی میز و های های با صدای بلند گریه میکنم (برای دومین بار در زندگی ام) ... صدای گریه ام مامان بابا و علیرضا را سراسیمه به اتاق می کشاند و آنجاست که احساس می کنم که چقدر پدر و مادرم دوستم دارند که اشک در چشمانشان حلقه میزند و هر دو با تعجب سوال میکنند آخه دوباره چرا و ..... هر دو با ناراحتی که از تمام وجودشان پیداست سعی میکنند تا در آن لحظه های سنگین راه گریزی برای توصیف خیریت و حکمتی که در این داستان هست پیدا کنند و .... من اما او را آرام میکنم و او مرا ....به او اطمینان می دهم که هیچ اتفاقی نیفتاده و این سفارت شاید به ما خیلی ظلم کرده ولی دیگر نمی تواند باهم بودنمان را بگیرد.... توضیح می دهم که چقدر کافه و رستوران هست.... چقدر موزه و فرهنگسرا و تئاتر هست... چقدر جای دیدنی و پیک نیکی هست در تهران که فقط و فقط دلم میخواهد برای اولین بار و چندمین بار با او امتحانش کنم... اطمینان میدهم بهش که اصلا مهم نیست... حتی اگر برگردیم ایران زندگی کنیم... با تمام وجود لذت میبرم.... شروع میکنم bucket list های تهرانم را برایش گفتن و خندیدن... که معروفترینش همان بیدارشدن توی هتل ایستگاه هفت توچال در یک صبح زمستانی در آغوش اوست... میخندیم هر دو... ولی تلخ... هنوز زهر این تلخی هست.... فضا آرامتر میشود.... هردو شروع میکنیم به برنامه ریزی جدید ... با وجود اشکی که در چشمانمان هست...از اپلای کردن دوباره برای چند دانشگاه اروپایی تا پیگیری مرتب همین دانشگاه های کانادا... تا زندگی در تهران.... رفتن او به سربازی و کار کردن هر دویمان حداقل برای یکسال آینده..... خلاصه در یک لحظه همه چیز کن فیکون میشود.... و خواهش میکنم برود بخوابد که ساعت از 3 نصف شبشان هم گذشته.....وقتی به اصرار من میرود تازه غم دلم تازه میشود.... کم کم می فهمم چقدر له شده ام با این خبر......بازگو کردن دوباره تمام انچه گذشته اندکی برایم سخت است.... خلاصه کلامم اینکه ... جمعه ای را میگذارنم پر از ابهام... پر از اشک و پر از بغض... انگار یک چیزی در گلویم گیر کرده که قورت دادنی نیست فقط بیرون ریختنی است.... آن هم با هق هق بلند.... تمام هفته ای که میگذرد حال و هوایی دارم کاملا سینوسی... لبخند و تلقین اینکه من آرامم.... گریه و شکایت از خدا در اشکهایم... اندکی میانه ام با خدا بهم میریزد... ولی هنوز دوستیم... فردایش میروم دنبال کار..... به لطف دایی ام دانشگاه آزاد با گرفتن بنده بعنوان استاد مشکلی ندارد فقط نکته اینست که حذف و اضافه هم تمام شده است... تمام مدتی که رزومه بدست از اینجا به آنجا می روم یکهو اشک در چشمانم حلقه میزند که خدایا چرا؟ .... بگذریم... بدترین هفته زندگی ام را گذراندم..... سکانس دوم : همیشه فکر میکردم که چقدر قوی هستم... چقدر صبورم... اما بقول یکی از دوستان وبلاگی مریم عزیز...درست وقتی خیال میکنی خیلی صبور شده ای زندگی یک بیلاخ گنده نشانت می دهد... هفته ای که گذشت خیلی چیزها به من یاد داد....حتی باعث شد تمام دلایل ممکن برای این اتفاق را جستجو کنم.... به خیلی از سطوح فکری که قبلا براحتی از کنارش گذشته بودم رسیدم که بسی متفاوت بود با آنچنان که قبلا می اندیشیدم.... حتی به این فکر کردم که شاید خیلی مغرور شده باشم.. به خودم به خدایم به ایمانم... نمیدانم.. ولی این را میدانم که شاید حواسم به قلبی به صدایی به حرفی نبوده باشد.... شاید تقدیری که من بهترین نوعش را همیشه از وکیلم میخواستم جور دیگری باید رقم بخورد... اولش پذیرفتنش برایم خیلی سخت است خیلی سخت... اما ناگهان به یاد یکی از دوستان وبلاگی ام می افتم که برایم مظهر صبر است و قدرت و پایداری.... به خودم بانگ میزنم که به خودت بیا! برای یک تغییر در برنامه زندگی چنین بهم ریخته ای که انگار زمان و زمین بهم خورده... می پذیرم که قبول ... این یکسال ...!!! آری نزدیک به یک سال میشود تا دیدار دوباره مان آنهم برای دومین بار ... انهم حتی بعد از مراسممان... آنهم بعد از آن همه برنامه ریزی که داشتیم... برای زندگی دو نفره مان... آری می پذیرم که این یک سال جور دیگری گذشته و می گذرد... من اینجا تو آن سوی کره زمین... تو در فکر پس دادن خانه ای که قرار بود اولین خانه دونفره مان باشد.... همه چیز عوض شده... حتی به برگشتن به ایران فکر میکینیم... حتی به کار کردن و صبر کردن برای سال بعد دکترا در ایران.... هیچ یک بد نیست... فقط یک تغییر است... تغییری که بی شک در دستان من و تو نیست... سه بار انتظار برای ویزا و ترس اینکه حتی با این اتفاقات ویزای تحصیلی هم دیگر به من ندهند همه چیز را بهم ریخته.... ولی... ولی ... ولی.... یک چیز بزرگ هنوز تغییری نکرده... اینکه هنوز مثل روز اول دقیقا مانند لحظه ای که اولین بار دستان هم را گرفتیم عاشقیم... محکمیم... مشتاقیم.... و هر دو هنوز استواریم.... سخت است ... خیلی سخت است... اما این ما هستیم که تمام این سالها را تحمل کرده ایم... چهار ماه دیگر که چیزی نیست... و بعد آن چهار ماه دیگر هیچ چیز به هیچ قیمتی ما را نمی تواند از هم جدا کند! با چشمانی باز می بینم که بر سر راهمان که پر از ابهام است در آینده فراز و نشیب زیاد است.... اما با قلبی آرام مطمئنم که ما از پس همه آنها بر می آییم... شادم به آرام و عاشق بودن هردویمان از پس این طوفان سهمگین.... پی نوشت : 10 روز گذشته ، ده روز از پیله در آمدن من بوده و بس... لذا اکنون آرام آرامم... ممنونم از همه آرزوهای قشنگتان برایم.... گویا تقدیر چیز دیگریست که باید برایش جنگید... پی نوشت 2 : چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک اما گاهی باید این را هم دانست چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
![]() پیش نوشت : از همه دوستانی که به اینجا سر زدند و اینجا سکوت بود و سکوت معذرت میخوام....راستش روزهای گذشته نوعی روزهای Standby من بودند... تو شرایط خوبی نبودم.... اعتراف می کنم که وقتی نوشتن توی یه همچین جایی رو شروع کردی نسبت به کسانی که به اینجا حتی گاه گاه سر می زنن مسئولی! من از اینکه اینو فراموش کرده بودم از اونایی که سر زدند بهم این مدت معذرت میخوام و ازشون ممنونم توی زندگی بارها بارها زمانهایی را حس کردی که پر از احساس های متناقضی.. انگار دنیایی از پارادوکس در ذهنت جان می گیرد و تو می مانی و این حس معلق بودن.... و دقیقا این احساس در حساس ترین زمانهای زندگی همدم روزها و شبهایت می شود..... یادم می آید که دفعاتی سخت این حس را در زندگی ام تجربه کرده ام.... انگار در یک لحظه هم مطمئن هستی و هم پر از تردید! درست مثل لحظه قبل از طلوع آفتاب.... یک لحظه در تاریکی مطلق آنقدر همه چیز تاریک می شود که با وجود همه دفعاتی که آفتاب را دیده ای و به حضورش مطمئنی شک می کنی... شک میکنی که این شبی که اکنون به عمق سیاهی اش رسیده آیا خورشیدی را در پی دارد یا نه.... می ترسی که نکند روز هیچگاه نیاید.... بعد می ترسی که اگر روز آمد چه؟ خود را آماده کرده ای یا نه؟ با وجود اینکه بارها و بارها دیده ای طلوع آفتاب را ! بازهم می ترسی... شک می کنی.... بعد آفتابهای پیشین را به یاد می آوری و کمی آرام میشوی... که حتما آفتاب هست.... یک لحظه مثل کودکی میشوی که بارها و بارها پدرش او را به بالا انداخته و محکم گرفته ولی یک لحظه وقتی بین زمین و آسمان معلقی می ترسی نکند یادش برود بگیردت.... و تمام آن ثانیه هایی که به سمت آغوشش در حال فرود هستی بین این دو حس متناقض لعنتی جابجا می شوی... بیم! امید! خوف ! رجا! لبخند! اشک! آرامش! تلاطم! سخت است توصیفش ولی چند بار در زندگی این حس را در یک لحظه با همه وجود درک کرده ام.... سطح خفیفش را وقتی که به صفحه کامپیوتری خیره شده بودم که در حال بارگذاری صفحه نتیجه کنکور بود! خوشبختانه تنها کنکور زندگی ام! بسیار قوی ترش لحظه ای که مادرم در اتاق عمل بود! ...... هفته ای که نتایج پذیرشهای استعداد درخشان را میگفتند و یک ماه بیشتر به کنکور ارشد نمانده بود! ..... و جالبتر از همه برای خودم حتی لحظه ای که بر سر سفره عقد بودم با همه اطمینانی که داشتم و تمام آینده ام را داشتم تصمیم می گرفتم..... و در تمام این لحظه ها من با همه وجود آفتاب پس ازتاریکی محض تناقض و ترس را دیده ام! و این حقیقت برایم بارها و بارها واضح شده که درست وقتی که یک لحظه همه شک ها را بدور می ریزی سو سو های نور تابیدن می گیرد! و من تمام هفته های قبل در تاریکی ابهام و ترسی سخت دست و پا زده ام! هنوز هم صبورم! هنوز هم سخت امیدوارم ! و اکنون همه تردیدها را به دور ریخته ام! و چشمانم را آماده دیدن نورهای زیبای صبحگاهی نموده ام!...... اطمینان دارم که نفس نفس زدن های قبل از قله پس از این همه سال در حال اتمام است! و ایمان پیدا کرده ام که پدری مهربان در انتهای مسیرم ایستاده و محکم در آغوشم خواهد کشید! ترجیح می دهم از فرود آمدن و احساس بی وزنی شاد باشم و با خنده های کودکانه در هوا دست و پا بزنم ..... پی نوشت : هنوز خبری از ویزام نیست و من منتظرم و امیدوار! [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
سخت است که بخواهی یک بدیهی مطلق را به دیگری که حتی نمی شناسی اثبات کنی.... داستان اینکه از سفارت محترم به همسر عزیز ایمیل زده اند که ثابت کنید این همه مدت که دور از هم بوده اید چگونه در ارتباط بوده اید! ثابت کنید همسر بوده اید!! (به زبان خودمانی کی گفته صوری نبوده اید) سکانس اول : بعد از این دفعات رد شدن ویزای (لعنتی) اولین بارقه امید است و بسی شکرگزار وکیلی که آن بالاست... خوشحالم که بعد از مدتها بالاخره امیدی در قلب هردومان سو سو زدن گرفته و مدام انرژی مثبت می فرستیم که خوب پس می خواهند ویزا بدهند که مدرک اضافی می خواهند و خلاصه شکر شکر شکر... سکانس دوم : چه جالب که حالا که پای منطق به میان می آید عجیب سخت است که ثابت کنیم چه بوده ایم برای هم تمام این مدت! مگر می شود اشکهای پشت تلفن را در طول سالها و ماه ها جایی ثبت کرد و امضا گرفت؟ مگر میشود قصه های اس ام اسی تو را که روی گوشی ام می آید جایی ثبت کرد؟ مگر میشود ثبت کرد که من صبح ها با عشق به تو شب بخیر میگویم و تو لنگ ظهر به من شب بخیر عزیزم می گویی؟ مگر می شود جایی ثبت کرد که وقتی می خوابم خود را در آغوش گرمت نه نمی پندارم که واقعا می بینم و به خواب می روم... مگر میشود ثابت کرد ما در همان دو هفته زندگی مان عاشقترین زوج بوده ایم؟ مگر میشود ثابت کرد که برای کوچکترین جزییات زندگیمان ساعتها صحبت می کنیم؟ مگر می شود ثابت کرد که حتی پشت تلفن باهم ناهار میخوریم؟ مگر میشود ثابت کرد روزهای ما و شب های شما را و چشمان خواب آلودت در اووو را موقعی که من ناهار می پختم و تو روی مبل خواب می رفتی و من در کنار صدای نفس کشیدنت به تنهایی ناهار میخوردم و با لپ تاپ کنار تختم به خواب می رفتم؟ آخر مگر اینها ثابت شدنی است؟ مگر میشود ثابت کرد که من حتی عکس جورابهای نویم را برایت ایمیل می زنم تا رنگشان را ببینی؟ مگر میشود ثابت کرد روزهایی را که با شوق آنلاین میشدیم تا تو ست روسری و مانتوی جدیدم را ببینی که دوست داری یا نه؟ مگر میشود ثابت کرد هر جایی که قدم میگذارم خاطراتم با تو را به یاد می آورم؟ مگر میشود ثابت کرد آن زمان هایی را که یکهو از دلتنگی ت در اوج کلاس درس استاد اشک از چشمانم جاری میشد و فقط تلاش میکردم خودم را از کلاس بیاندازم بیرون تا کسی متوجه نشود؟ مگر میشود ثابت کرد که این اندک عکس ها و فیلمهای مشترکمان هزاران هزاااااااار بار دیده ام تا آنجا که پلک زدنهایت را هم حفظ شده ام ؟ مگر میشود ثابت کرد که دقیقه به دقیقه با یاد هم نفس می کشیم؟ مگر همسر بودن صرف بودن فیزیکی کنار هم است؟ مگر این قلبها نیست که در یک رابطه پیوند میخورد؟ باید بهشان گفت آخر نامردها ... این چیزها که ثابت شدنی نیست!! این است که ما می مانیم و لیست تلفن های من به تو و تو به من و ایمیلهای عشقولانه مان و اندک عکسها و فیلمهای مشترکمان و تلاش برای اثبات اینکه ما از هر همسری همسرتر بوده ایم!! پی نوشت : از همه کسانی که این همه انرژی مثبت توی کامنتهای پست قبل بهم دادن ممنونم... خوشحالم که به دل نشست.. و چیزهایی درون خیلی ها بیدار شد. و باور دارم این خبر خوبی که از سفارت گرفتم بخاطر موج مثبت دل انگیزی بود که قلب پاک همه دوستایی که اینجا رو خوندند بلند شد. دنیا دنیا متشکرم :) اعتراف نوشت : اعتراف می کنم که از وقتی اینجا رو راه انداختم به دنبال خوانده شدن نبوده ام... ولی از اینکه حرفهایم برای خیلی از آنهایی که کامنت گذاشتند، آنها که خواندند و کامنت خصوصی گذاشتند و آنها که خواندند و در دل حس خوبی داشتند، دلنشین بود، بسیار خوشحالم. [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
به احترام....
به احترام اولین روزی که یکدیگر را دیدیم...مراسم شب یلدا 1384... سالها پیش... دو فرد غریبه با سلام علیکی محترمانه و معرفی خود ... به احترام تمام آن زمانهایی که حس می کردم دورادور هوایم را داری بدون آنکه خود بفهمم یا حتی بخواهم.... گویا از همان موقع می دانستی چقدر مغرورم! به احترام روزی که برای اولین بار قدم جلو گذاشتی و رسما با احترام مرا برای همه زندگیت خواستی.... به احترام سکوت من و هزاران تردید که در دلم نقش بست.... و به احترام روزی که جمله مادرم را برایت بازگو کردم... و تو آرام گفتی چشم! به احترام تمام آن روزهایی که تلاش کردی تا با همه خط قرمزهایی که برای روابطم داشتم مثل یک دوست کنارم باشی و خود را به من بشناسانی... به احترام تمام احترامی که برای خط قرمزهایم قائل بودی... به احترام تمام آن سالها که هیچگاه به اسم کوچک صدایم نزدی و هیچ گاه نخواستی به اسم کوچک صدایت زنم... می دانستی از صمیمی شدن ، از روابطی مانند بقیه داشتن می ترسیدم .... یک شکل خاص می خواستم از رابطه ام با تو... نمی دانم چرا ولی همیشه خود را متفاوت می دیدم از اینکه با کسی حتی با تو دوستی چون دوستیهای امروزی داشته باشم.. و تو این خاص ترین نوع شناختن را به من دادی..... به احترام آن روز که جلوی دانشکده برق از اینکه خبر پذیرشت در آن دانشگاه برتر دنیا را به من میدادی، ناراحت بودی.... و من با همه شادی ام برای شروع موفقیت هایت ، غمی بزرگ بر دلم نشست... شاید دیگر نبینمت... به احترام او که تقدیر را جور دیگری ورق زد... به احترام تمام آن روزها که ماندی تا به خودت و من ثابت کنی بدون تو هم می توانم موفق باشم.. تو که از من یک فرد دیگری ساخته بودی... به احترام آن روز که جلوی درب دانشگاه هیچکدام نمی توانستیم جلوی اشکهایمان را بگیریم.... و هیچ کدام نمی دانستیم که سالهای بعد قرارست چگونه باشد... به احترام آن شب که تمام دوستانم فهمیدند چرا چشمانم از شدت گریه باز نمی شود ولی هیچ یک به روی خود نیاوردند... به احترام تمام آن سالهای بعد از آن روز که من بدون تو ولی با یاد و فکر تو تلاش کردم به قولی که به تو داده بودم وفا کنم... به تو قول داده بودم اکنون که وارد مقطع جدید میشوم بهترین باشم... به احترام تمام آن شبها که بر سر سجاده ام گریه می کردم.... نه از سر ناتوانی و عجز ... که من با تو خدا را شناخته بودم... من با عشق زمینی به عشق آسمانی رسیده بودم .. قلبم رقیق شده بود از اشکهایم.... تمام آن شبها که حادث شدن بهترین تقدیر را از خودش می خواستم ... حتی نمی دانستم باید بخواهمت یا نه... به کارگردانی اش قسمش می دادم و با لبخند از سجاده بر می خواستم... به احترام تمام آن روزها و شب ها.... که باور کرده بودم دور شدنت از من هیچ چیز را عوض نکرده... به احترام تو که زندگی در کشوری دور و غریب از خوبی هایت هیچ چیز کم نکرد و دنیا دنیا به آن افزود.... به احترام تمام صبری که داشتی و به من صبر کردن را آموختی.... به احترام آن روز که از پس سالها و ماه ها بار دیگر می دیدمت... و تو هنوز همان فرد بودی... آرام.. ساده... نجیب... و عاشق. به احترام آن بزرگترین وکیل عالم که وکالت من و تو را بر عهده گرفت ... و به احترام آن شب که برای اولین بار به اسم کوچک صدایت زدم و برای اولین بار دستانم را در دستانت گرفتی چرا که دیگر همه زندگیم شده بودی! به احترام آن خداحافظی که این بار با همه وجود یکدیگر را در آغوش کشیدیم.... بار دیگر دوری.... و به احترام همه ان شب هایی که برایم قصه گفتی از هزاران کیلومتر دورتر تا حس کنم در آغوش توست که خواب می روم.... تمام این یک سال.... به احترام بازگشت دوباره ت.... به احترام بهترین مراسم ازدواج که هدیه خداوند بود به هردویمان..... به احترام آغاز باهم بودنمان.... به احترام قطره اشکی که با دیدن پاسپورتم در چشمانت حلقه زد.... به احترام بغضی که از درون له می کرد ولی بیرون نیامد تا با لبخند برای بار سوم در فرودگاه بدرقه ات کنم.... به احترام عشقی که وجود من و تو را از پس سالها دوری با هم صیقل داده است.... به احترام خداوندی که مصداق والله مع الصابرین را به من و تو نشان داده و می دهد... به احترام امیدی که به آینده داریم.... پیونشت : این متن از قلبم پس از خواندن این پست از وبلاگ دکتر شیری، برای یادآوری آنچه بر من ، تو از پس این سالها گذشته نگاشته شد... شاید قطره ای باشد برای سپاس از همه ی بودن هایت. [ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
هر بار این متن رو که توی نشریه نقطه سر خط دانشگاه چاپ شده می خونم غم دنیا میاد روی دلم و به خط آخر که می رسم قطره اشکم سر می خورد روی گونه هایم...... با همه اشتیاقی که بعد از این همه سال برای بودن در کنار تو دارم و بعد از تحمل این شبهای تنهایی و دغدغه های ویزا ، وقتی اسم رفتن میاد قلبم از جا کنده میشه ... به قول این متن الان که به یک ماه آخر رسیدم احساس می کنم وقتی هواپیما از فرودگاه امام بلند میشه قلب من توی دستای مامانم توی نگاه بابام و توی بغض علیرضا جا می مونه.... با همه وجود می خوام بیام پیشت ولی نمی دونم چرا هرچی نزدیکتر میشه سخت تر میشه.... این ویزای لعنتی روح منو مدت هاست خراش میده.. نه دیگه می تونم دوری تو رو تحمل کنم و نه می خوام هر روز صحنه رفتنم رو مجسم کنم.. میخوام بیاد و هرچه سریعتر از زمان رفتنم رد بشم ... توصیفش سخته ... توی شرایط روحی سختی ام ... خیلی سخت تر از کل سه سال گذشته... بگذریم.... متن بچه ها خیلی قشنگ بود گفتم اینجا بیارمش که واسه خودم آرشیو بشه و اگه کسی اینجا رو میخونه این رو هم بخونه.... اصولاً آدم های شریف apply می کنند. اصولاً آدم های شریف در زمانهای مختلف و به علتهای مختلف apply میکنند. بعضیها وقتی اولین بار که با دوستانشان رفته بودند پارک چیتگر و پلیس آمد جمعشان کرد و دخترهای دانشکدهشان را ... خطاب کرد، تصمیم به apply گرفتند. بعضیها هم با دختر بیرون نرفته بودند. همه پسر بودند. ولی باز هم پلیس جلویشان را گرفت و به جرم اینکه جوان بودند، تمام ماشینشان را گشت و وقتی کارت دانشجویی دانشگاه شریف را نشانش دادند، پسر جوانی که تازه پشت لبش سبز شده بود و اسلحه ای هم قد خودش در دست داشت بهشان گفت: "هر آتیشی که هست از گور شما دانشجوها بلند میشه". بعضیها وقتی یک روز پشت ترافیک ماندند و در پایان مسیر دیدند کل ترافیک برای این است که مردی خودرویش را وسط خیابان پارک کرده و رفته چایی بگیرد گفتند گور بابای اینجا. بعضیها هم در پایان ترافیک راننده تاکسیای را دیدند که سر کوچهای که فقط یک ماشین رد میشود روی ترمز زده و مسافرهایش را پیاده می کند و در پایان با خوش و بش و چشمکی به مامور راهنمایی رانندگی که مثل ... در تمام مدت آنجا ایستاده بود، میرود و لابد با خود میگوید: گور بابای ماشینهای عقبی. بعضیها تصمیم داشتند بمانند. استعداد درخشان شده بودند و برای دو سالشان کلی برنامه ریخته بودند. ولی وقتی دیدند دوستشان که سبز پوشیده بود تیر خورد و مجروح شد و مادرش هم همینطور و فوت شد، تصمیمشان را برای ماندن و آباد کردن مملکتشان تغییر دادند. بعضیها اموالشان دزدیده شد و امیدوارانه به دادسرا و دادگاه شتافتند و چنان با آنها رفتار شد که انگار دزد و قاتلاند؛ به جرم اینکه شاکیاند. و افسر مربوطه با آرامشی که احتمالاً حاصل مراتب عرفانیاش بود، به ایشان گفت: "اینقدر میکشونمت، بری بیای، که دفعه بعد که ضبط ماشینتو زدند، پا نشی بیای دادسرا". اصولاً آدمهای شریف apply نمیکنند. بعضیها چون میخواهند پولدار شوند ایران میمانند. بعضیها وقتی دیدند دوستشان بعد از دیدن فیلم American Pie و دختران بلوند سواحل میامی تصمیم گرفته apply کند، تصمیم گرفتند همین ایران بمانند. بعضیها دوست ندارند بروند آمریکا و 5-6 سال از ترس اینکه ویزای مجدد نگیرند از خاک آنجا خارج نشوند و خانوادهشان را نبینند. بعضیها وقتی دانشگاه خوب پذیرش نمیگیرند، به این فکر میکنند که رفتن از ایران، به چه قیمتی؟ بعضیها دوست ندارند، چشمبسته و بدون فکر کاری را بکنند که همه میکنند. بعضیها وقتی میبینند فرهنگ رانندگی وترافیک وجود ندارد، بیخیال نمیشوند و سعی میکنند آن را ایجاد کند. بعضیها خود را مدیون این خاک میدانند و میمانند تا بدهی خود را ادا کنند. بعضیها اگر در این انتخابات پیروز نشدند، میمانند تا از گفتمان خود دفاع کنند. اصولاً اگر من می دانستم که بعضی ها برای چه میمانند که خودم apply نمی کردم! یا لااقل میتوانستم این پاراگراف را به اندازهی پاراگراف بالایی بنویسم! آنها که میروند وطنفروش نیستند. آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. آنهایی که میروند، نمیروند آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند که دینشان را حفظ کنند. همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. همه ی آنهایی که میمانند پرچم به دست ندارند. آنهایی که میروند، یک ماه مانده به رفتنشان غمگین میشوند. یک هفته مانده میگریند و یک روز مانده به این فکر می کنند که ای کاش وطن جایی برای ماندن بود. و آنهایی که میمانند، می مانند تا وطن را جایی برای ماندن کنند. [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
امروز یه موضوع خیلی مهم رو فهمیدم ... اینکه ما هر دومون حتی توی اوج دعوامون هم نگران اون یکی هستیم که ناراحته الان :") امروز اولین دعوای اساسی مون بعد از ازدواج بود ... و گذشت.... چقدر خوشحالم که توی اوج عصبانیت از خودت به آغوش خودت پناه می برم... دیشب که رفتم توی تخت مثل همیشه مثل خیلی از شبهای سالهای گذشته و همه ی شبهای ماههای گذشته توی دلم صدات کردم و گفتم بغلم کن تا خواب برم :") اینقدر از دستت عصبانی بودم که تصور آغوشت که مدتهاست خوابم می کنه دیگه کارساز نبود... یکم با خدا درد و دل کردم ... یکم هم فکر و خیال کردم... گوشیم رو که سایلنت بالای سرم بود هر سه دقیقه یکبار چک کردم و مدام انگار می خواستم باهات حرف بزنم و نمی خواستم.... میس کال هات رو بیش از پنج شش بار دیدم البته مدام وقتی گوشیمو نگاه می کردم که تو یک دقیقه قبل زنگ زده بودی..... انگار طاقتم تموم شد که گوشی رو برداشتم....نمی خواستم باهات توی تاریکی و توی پچ پچ حرف بزنم و حرفاتو بشنوم.... راستش رو بگم می خواستم تا صبح ما یکم فکر کنی و بعد بهم جواب بدی.... چقدر برام مهم بود که برات مهم باشه که آخه چی شده که اینقدر بهم ریختم... همون پچ پچ های توی تاریکی و یه طرفه چت و یه طرفه تلفن کافی بود که بفهمم چقدر برای زندگی مون و اون چیزی که بهش رسیدیم بها دادیم و ارزش قائلیم........ امروز صبح که پشت تلفن وقتی سرت داد زدم ... انگار قلبم از جا کنده شد :") با همه وجودم فهمیدم که انگار وقتی حتی اشتباه هم می کنی و اشتباهت برام بسیار بزرگه حاضر نیستم ازت دل بکنم :") من و تو این همه سال دوری رو تحمل نکردیم و نمی کنیم که به این راحتی اون چیزی رو که ساختیم از دست بدیم :") کاش فاصله مون اینقدر نبود.... کاش پیشم بودی و وقتی بهم میگفتی ببخش بغلت می کردم و می گفتم مگه میشه نبخشمت.... کاش وقتی بهم گفتی دلم برات تنگ شده... تنها راهم برای گفتن منم همینطور این تلفن لعنتی نبود..... من و تو ثابت کردیم که میشه سالها فیزیکی هم رو نداشت ولی توی عمق وجود دیگری رسوخ کرد... هرثانیه و هر لحظه... میشه توی دو قاره مختلف بود و دعوا کرد و بعد هم رو بغل کرد و گفت دوستت دارم و حاضر نیستم ناراحتی ت رو ببینم.... امروز یه درس بود برام ! یه درس بزرگ! راستش می ترسیدم ... از اینکه نتونی ناراحتی و عصبانیت و قهرم رو از پشت تلفن و بی هیچ وسیله ای جز صدات و قلبت رفع کنی و این داستان به خیر بگذره.... ولی شد.... چون یادمون اومد که من و تو برای اینجا که هستیم بهای بزرگی دادیم.... صبوری ها کردیم و تنهایی ها کشیدیم و همچنان داریم می کشیم..... بهترینم !! مواظب گوهری که با اشکهای منو تو از پس سالهاااااا و شبهای تنهایی و دوری من و تو شکل گرفته باش.... این گوهر رو هیچ کس جز من... جز تو و جز ما نمی فهمه.... [ شنبه دهم دی 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
شب از نیمه گذشته .... خواب به چشمام نمیاد.... نمی دونم چرا یهو به سرم زد اینجا رو راه اندازی کنم.... دوست دارم اینجا بی نام بی نام بنویسم.... خسته شدم از تحسین و به به و چه چه آدم ها که گاه به خاطر خودت و گاه به خاطر خودشون بهت نزدیک میشن.... می خوام اینجا هر آنکه قلبش قلمم رو احساس میکنه خواننده مطالبم باشه.... اصلا نمی دونم مخاطب وبلاگ کی قراره باشه و یا کی می تونه باشه.... فقط می دونم که یکی از مخاطبان اصلی اینجا تو خواهی بود.... بهت پی ام دادم توی جی میل ولی گویا فکر کردی رفتم خوابیدم و جواب ندادی.... می دونم الان توی آفیس هستی و حتما یکی پیشته و داری کار می کنی... من به خودم می بالم که برای زندگی که هنوز شروع نشده داری تلاش می کنی و این برام قد یه دنیا ارزش داره :) پینوشت : کم کم از خودم اگه عمری بود صحبت می کنم [ جمعه نهم دی 1390 ] [ Ati نوشته شده توسط]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |